حكيم قاينى

19

رسائل عرفانى وفلسفى حكيم قاينى

مشاهدهء صورتهايى فرمايد كه به خارج آن را وجود نباشد ، بلكه در حس مشترك نقش بسته باشد و صورت آن بر أو پرتو اندازد . و چندانكه راسم و مرسوم را وجود بود ، اين صور در آيينهء حس مشترك محفوظ بماند ، نفس آن را مشاهد [ ه ] نمايد و مىپندارد كه آنها را به اعيان وجودى هست و و ثبوتى دارد . چندانكه مانع نبود كه حس را باز دارد ، از ارتسام « 1 » و انطباع اين حالت به جا بماند و صور اندر حس مشترك منتقش گردد « 2 » . و چون مانعى پديدار شود كه از اين انتقاش شاغل گردد و نگذارد كه صور در أو نقش گيرد ، روا بود كه وجود آن شاغل از جانب حس باشد و از سوى خارج منبعث گرديده بود ، چه مانع از سوى حس پديدار شود ، حس مشترك را از پذرفتن صور باطنى باز دارد ، از آن روى كه صور خارجى اندر أو نقش گرفته باشد و نقش را به سوى اين أمور التفات باشد و به امورى كه از باطن بود نپردازد ، و از آن بدين مشغول گردد و به سوى خيال نگرايد ، و به جانب صور كه خيال آن را تركيب و تحليل نموده باشد نپردازد . و بالجملة صور كه به خارج اندر بود و از اعيان موجودات منبعث شده باشد نفس را از پرداختن به سوى صور باطنه باز دارد و به لوح حس مشترك از خزانهء خيال صورتي منقوش نگردد ، و اين مانع قابل را از قبول بالحقيقه باز دارد . و گاه بود مانعى پديد آيد كه فاعل را از فعلى كه أو راست باز دارد و نگذارد كه بدان فعل اقدام نمايد ، چه آنگاه كه نفس ناطقهء مردم نظر در امورى نمايد و به سوى صورتي گرايد كه به مادة و گردش اندر بند نباشد ، ناچار تفكر و تخيل را حركت بايد كرد بر وفق حركتى كه نفس ناطقه را حاصل آمده باشد ، و به اضطراب « 3 » و ضرورت از تصرف كردن اندر حس مشترك باز پرداخت ، و از عمل خويشتن معزول گرديد ، و نفس مردم را در آنچه به فعل مىآورد اعانت و ياورى نمود ، و در افعال با أو مشايعت و متابعت به جاى آورده و بدين سبب بر حس

--> ( 1 ) - في الأصل : و از ارتسام . ( 2 ) - خ : بوده باشد . ( 3 ) - ظاهرا : اضطرار .